باور كرده ام
که بی تو هم زندگی می گذرد،،
دلم دیگرهیچ کس را
نمی خواهد جز
تنهایی
روزهای بدون تو
|
گاهی دلتنگ میشوم،***** |
که یک عمر تنها باشی..
و خیلی دیر بفهمی تنهایی ات را...........
اما این را مطمئنم که تنهایی....
هزار بار بهتر است
از بودن با کسی که
بودنش دروغ محض است...
دلش که هیچ،،
حواسش هم با تو نیست....
و فقط زمانی با توست که .....
کسی را ندارد.......
این عذاب آور است.......

آخه فرهادم گل زده
آخه اس اسم برده
رقص و طنازی اون همه پرچم آبی تو استادیوم آزادی خیلی با شکوه بود خوشحالم که فرهاد ما ثابت کرد از کریمی اونا خیییییییلی بهتره کرارم که بدجوری اعصاب همشونو بهم ریخته بود میلاد جونمم که قربونش برم گل کاشت آندو هم که با اونهمه خونسردیو کار درستیش حال همه ی پرسپولیسیا رو گرفته بود خلاصه همه خوب بودن دم همه ی بچه ها گرم.
استقلال قهرمان میشه
خدا میدونه حقشه

نمیدونم!شاید به قول دوستم مریم مشکل من بی عشقی باشه!!!!حقیقتشو بخواین این حرفشو قبول دارم آخه عشق به زندگی هدف میده آدم وقتی عاشقه و یکیو دوست داره ثانیه به ثانیه ی زندگیشو با هدف پشت سر میذاره.میگن دنیا تو چشم آدمای عاشق یه جور دیگه س.یه جوری که آدمای عادی نمی تونن اونو اونجوری ببینن.
میدونید این وسط مشکل من چیه؟مشکل من اینه که نمیتونم کسی رو دوست داشته باشم.راستشو بخواین خودمم خیلی دوست دارم کسی رو دوست داشته باشم عاشقش باشم به عشقش زندگی کنم اما نمیتونم.خیلی وقتا بوده که از یه نفر خیلی خوشم اومده(البته فقط خوشم اومده دوسش نداشتم) اما تا اومده طرفم دیگه اصلا ازش خوشم نیومده.باور کنید دارم به سلامت خودم شک میکنم .یه چیزی میگم اما قول بدین نخندین.بعضی موقع ها راه میفتم تو خیابونا همش دورو برمو نگاه میکنم تا شاید یکی پیدا بشه قلب منو بلرزونه اما اون آدم نیست.باور کنید انقدر دوست دارم تو فکر کسی باشم و کسی رو بخوام اما نمیشه.چیکار کنم؟هرچی سعی میکنم نمیشه.وقتی بعضیا رو می بینم که عاشق کسی هستن انقدر بهشون حسودیم میشه که حد نداره.با خودم میگم خوش بحالش چطوری میتونه تا این حد یه نفرو دوست داشته باشه.من حتی راضیم عشقم یه طرفه باشه یعنی فقط یکی پیدا بشه که من بتونم عاشقش بشم دیگه اگه اون از احساس من خبر نداشته باشه اشکال نداره.فقط یه طوری باشه که منم یکی تو قلبم باشه که برم تو فکرش.
همونطوری که تو قسمت درباره ی وبلاگمم نوشتم اینجا یعنی وبم مامن دلتنگیامه.اینایی که دارین میخونین بخشی از دلتنگیای منه.قصدم از نوشتن این مطالب اینه که شما هم کمکم کنید.از شما دوستای گلم میخوام که با نظرات خوب و قشنگو سازنده تون بهم کمک کنین تا شاید عشق در خونه ی قلب منم بزنه و بیدارش کنه.میدونستم که هر کدوم از شما میتونید بهترین مشاوره رو بهم بدین بخاطر همینه که ترجیح دادم حرفامو با شما در میون بذارم.
بی صبرانه منتظر حضور گرم و نظرات قشنگتون هستم.
بی نهایت سپاسگزارم.
پدرم روزت مبارک.
پدرم از خاطر دلها نرود یاد تو هرگز
ای آنکه به نیکی همه جا نام تو بودی
کمی تنها
کمی بی کس
کمی از یادها رفته
خدا هم ترک ما کرده خدا دیگر کجا رفته؟
نمیدانم مرا ایا گناهی هست؟
که شاید هم به جرم آن غریبی و جدایی هست...
مرا اینگونه باور کن...!
زندگی چیست؟
اگر خنده است چرا گریه می کنیم؟
اکر گریه است چرا خنده می کنیم؟
اگر مرگ است چرا زندگی می کنیم؟
اگر زندگی است چرا می میریم؟
اگر عشق است چرا به ان نمی رسیم؟
اگر عشق نیست چرا عاشقیم؟

سلام به همه ی دوستای گلم امیدوارم که خوب باشین مدتهاست که وقت نکردم اپ کنم اما امروز به واسطه ی روز مادر اومدم تا از همین جا اینروزو به همه ی مادرا خصوصا مادر عزیز خودم تبریک بگم.از همین جا میخوام بگم مامان گلم خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی دوست دارم.اخه بچه ها شما نمیدونین من چه مامان گلی دارم اگر کوچیکترین موفقیت و خوشحالی دارم همشو مدیون مادرم هستم.مادری که هم برام مادره هم پدره هم خیلی وقتا برام یه دوسته.
مامان جونم قربونت برم
به وسعت تمام درختای دنیا
به وسعت تمام قطرات بارون
به وسعت تمام ابهای دنیا
به وسعت تمام اسمونای دنیا
اصلا به وسعت تمام مخلوقات خدا
هرچی که خدا خلق کرده
دوووووووووووستت
داااااااااااااااااااااااااااااااااارم

خداوندا زیباترین لحظه ها را نصیب مادرم کن که
زیبا ترین لحظه هایش را بخاطر من از دست داده است.
مادرم دوستت دارم.
روزت مبارک.
خداوندا تو خود گفتی که در قلب شکسته جای داری
شکسته قلب من جانا به عهد خود وفا کن
سرگردانم آنقدر سرگردان که چشمان تو هم آرامم نمیکند و
هیچکدام از قهوه های قهوه ای.
کلافه ام آنقدر کلافه که دستان تو هم گره هایم را باز نمیکند و
هیچکدام از کتابهای فلسفی.
خسته ام آنقدر خسته که آغوش تو هم ارامم نمیکند و
هیچکدام از خوابهای دنیا.
چه خیال بیهوده ای دارم من اینروزها
که تو هم نیستی چرا انقدر تو تو میکنم
نه تو هستی
و
نه آرزوهایت.
حیف روزایی که بی تو بسر شد
حیف شبهایی که بی من سحر شد
تو بی من تنها من از تو تنهاتر
حیف این عمری که تنها هدر شد
من سردم تو سردی دل نیمه جونه
میسوزه میسازه درب و داغونه
میلرزه حتی با چیک چیک اشکام
مثل گنجشکی که زیر بارونه
لبهامون لبخند عشقو کم داره
دلگیرن روزامون لحظه غمباره
دستاتو نذرم کن خیلی محتاجم
پاییزم میریزم رو به تاراجم
من ابرم تو بارون این قصه خیسه
خورشیدو برگردون اینجا قدیسه
اعجاز بارونو باور کن وقتی
میخواد این احساسو از نو بنویسه
من ابرم تو بارون این لحظه نابه
این لحظه مخصوص ماه و مهتابه
بیدارم یا اینکه میبینم خوابه
کی نیلوفر سهم قلب مردابه
اینجا قلب آدمها بی فانوسه
رویاشون رویا نیست عین کابوسه
اینجا چشمامون تو گریه مبپوسه
من جایی میخوام با تو قد بوسه
ما دستامون با هم دنیا میسازه
بی سقف و بی دیوار و بی دروازه
ما با هم هستیم و با هم میمیریم
بپر با من بپر وقت پروازه
سلام عطر گیج کننده ی بهار نارنج های اواخر اردیبهشت.چشم شیطان دور خوبی که سراغی از ما نمیگیری مگر نه؟تو که انگار کسی چه میدانم دستی نامرعی کوک گیتار اعصاب نازنینت را بر هم زده است و شاید دیگر این سیم برای نواختن ترانه هایت مناسب نیست که کمتر سراغ دست نوشته و نوشتن میروی آخر حالا ها فقط چیزها دل آدمها را نمیزند مد شده آدمها آدمهایشان را هم عوض میکنند.بگذریم...
عصری که عشق را با الف بنویسند بهتر از این نمیشود.دقت کرده ای! آدمهادو دسته اند:یا نامه میدند یا ادامه.آنها که نامه میدهند مختصری عاشقترند آنها نامه میدهند و آن آدمهای مقابل به آزارشان ادامه.تقصیر ما نیست من تصور میکنم اولین دروغ ناخواسته ی دنیا را کتابهای فارسی کلاس اول به ما گفتند تو یادت مانده؟نوشته بود آن مرد در باران آمد این کجایش درست است؟خودت قضاوت کن.اولا" آنروزها هوا صاف بود ثانیا" تو نیامدی این من بودم که آمدم.فرقی نمیکند چه کسی اول می آید مهم این است که چه کسی ادامه میدهد،چه کسی تا آخر می ماند،چه کسی زیر قولش نمیزند.از اینها که بگذریم نکند مثل درس کلاس دوم دبستان دوستان جدید پیدا کرده ای که دیگر نه یادی و نه زنگی،نه حرفی و درنگی،نه اشاره ی قشنگی!نمیدانم یکرنگی یا مثل غروبهای رنگ پریده ی پاییز کم رنگی؟
یادت هست؟قرارهایی داشتیم:
منت چشمان تو هم عالمی دارد مافوق عالم رویا
کسی که دست خودش نیست
اما
اگر نخواهد هم همیشه به تو فکر می کند.(مریم)
عشق یعنی زندگی با خاطرات
حرفهایی که تو گویی با نگات
نامه هایی با شروع نام یار
رنگهایی روشن اما مات مات
عشق یعنی که مرور لحظه ها
لحظه ی دیدار چشم آشنا
او صدا کرده تو را یک روز دور
یاد تو بماند حتی آن صدا
عشق یعنی یک تبسم،بغض،آه
یا نگاه انداختن هرشب به ماه
آنچه اندازد تو را یاد خدا
آنچه آغازش شروع شد با نگاه
عشق یعنی ماجرای سوختن
در غمش مردن ولی لب دوختن
آنچه از یادت نرفته با زمان
شعله اش را در دلت افروختن
وتمام دردهای من از عشق است
عشق،عشق،عشق...
ای چشم تو،چشم
چشم عالم را چشم
من چشم ندیدم چو چشم تو به چشم
چشمم ز همه چشم،چشم تو گزید
این چه چشم است
چه چشم است
چه چشم.
اما آسمان نمی بارد دلم برای لحظاتی که پشت پنجره می ایستادم و به دور دستها خیره میشدم،تنگ شده است.برای لحظاتی که آرامشی عجیب و وصف ناشدنی تمام وجودم را فرا میگرفت.باران می بارید وگاهی چشمان من هم او را همراهی میکردند و می باریدند.حالا که باران نمی بارد به ناچار خود تنها می بارم تا شاید قسمت کوچکی از دلتنگیهایم از وجودم بر زمین وسیع این دنیا بریزد واز وجودم رخت بر بندد.خسته ام ...از آدمهای این عصر یخی خسته شده ام خسته ی خسته...
تنهای تنها...اماباز هم میگویم ترجیح میدهم تنها بمانم در انتظار کسی که واقعا" عشق بارانی من باشد تاخودم را گول بزنم و با کسانی باشم که هیچ نشانی از باران ندارند. نمیدانم او کی خواهد آمد.
بنام آنکه زندگی میبخشد تا روزی خود انرا باز پس گیرد
تابستان سال ۶۹ بود که امدنم در بامدادی ارام رغم خورد وبدون هیچ دغدغه ای و فارغ از گردهم امدنهای خانوادگی نامم را مریم گذاشتند تا یک نام جدید به خاندانمان اضافه شود.یادم نیست زودتر در اغوش که به خواب میرفتم اما این را میدانم چه بسا کسانی که برای تبریک امدند و اخر سر با تکانی به گهواره ی کوچکم خوابم را اشفتند و رفتند از کودکی چیز چندانی بخاطرم نیست جز چند خاطره ی در اغوش گرفتن عروسک و ندادن به کسانی که دلشان میخواست و چیزهایی که فقط مال خودم باشد.نمی دانم چرا پدرومادر خوش نداشتند مهدکودک را تجربه کنم شاید دلشان میخواست یکسال دیگر هم دور از ایین انتخاب زنگ،خودم انتخاب کنم که چه وقت با مداد شمعی کیک تولد بکشم و کی با مداد رنگی شمع انرا.بقول فروغ انروزهای شاخساران پر از گیلاس به تندی پلک زدن یک کودک تازه وارد گذشت و بالاخره کلاس اولی شدم و نمیدانم چرا با اینکه بقول مادر لزومی نداشت غریبه ها تمام اتفاقهای خانه را بدانند من در حضور همه نوشتم بابا به من اب داد شاید اتفاق مهمی نبود از زیاد اب ندادن به گلهای لیوان وخواهر و برادری امین که بگذریم یک جمله از همان اول در خاطرم ابدی شد (ان مرد در باران امد)حالا که بزرگتر شده ام از خودم میپرسم ایا غرض نویسنده از نوشتن این جمله تنها تمرین حرف ر بوده است یا شاید تنها باری که ان مرد در باران امد همان توی کتاب بود وتوی مشقی که انرا تمیز تر از بقیه ی مشقها نوشتم از انروز حس عجیبی به باران دارم به کلاس دوم رسیده و نرسیده دور وبرم پر از دوستان جدید بود سال بعد هم قصه ی فداکاری ان پسرک و کلاس چهارم و پنجم که به سرعت برق گذشت و جز هیجان روزهای امتحان و تشویق روزهای کارنامه خاطره ی دیگری بیاد ندارم .دبستان هم گذشت و به دوره ای پا گذاشتم که هنوز با وجود کلی گذشتن از ان نمیدانم چرا نامش راهنما یی بود در حالیکه از بدو ورودم به مدرسه هرکسی حتی دربان مهربان مدرسه سعی کرد چیزی یادم دهد و اتفاقا در ان دوره ی راهنمایی همه بیشتر از حرف درس مورد نظرشان پند خاصی ندادند به هر ترتیب با اجتماعی و معادله هایی که مجهول تر از زندگی نبود به حرفه وفنی که کمک مادر را می طلبید وپا گذاشتن به دنیای دو زبان مختلف این دوره هم گذشت ودبیرستان که شروع شد حس کردم حضور ان مردی که کلاس اول در مشقهای من و کتاب فارسی ام امده بود پر رنگ تر شد و از او نوشتم گاهی در دفتر خاطرات خودم گاهی خیلی سر بسته در دفترهای بچه ها،درتقویم ودر انشایی که شاید فقط چند بار نوبت به من رسید تا بخوانمش سالها که می گذشت خلاء ان گمشده در ذهنم پر رنگ تر میشد گرچه تا نمی گفتم شاید کمتر کسی باور میکرد رابطه ای میان شیطنت ظاهری چشمانم باغصه ی حقیقی قلبم باشد.نمیدانم چرا همه تصور میکنند افتاب را از باران بیشتر دوست دارم افتاب هم خوبست اما گمان میکنم بیشتر برای گیاهان خصوصا گل افتابگردان و کمی هم برای یخ نزدن و زندگی و گرم شدن اما باران بیشتر خوبست و برف زیباست نه به اندازه ی باران وشاید چون همیشه تخته ی کلاس ها سیاه بود و برف سپید اما نمیدانم چرا باز باران از سپیدی هم بهتر است گرچه گاهی به خودم میگویم کسی که قرار است در باران بیاید ان هم بدون چتر بی گمان در برف هم خواهد امد اما کی؟ایا این حس به یک فلسفه ی قدیمی یا یک تکه عرفان بشری باز میگردد یا به رویای اغلب دخترکانی که سالهاست نه به اندازه ی من شاید دیرتر از نوشتن مشق مردی در باران امد انتظار شاهزاده ی سوار بر اسب سپید را میکشند که بیشترشان هم هرگز نمی ایند راستی چرا ادمها برای کاری که فقط مال خودشان است هیچوقت دیر نمیکنند و اگر خدای نکرده ذره ای از ان به کسی برگردد تا میتوانند تاخیر بگذریم...شاید خیلی ها هستند که خواستند خود را جای گمشده ی من جا بزنند یا شاید من فکر کردم انها گمشده ی من هستند اما انها بارانی داشتند اما بارانی نبودند کسی که چتر دارد کمتر میتواند بارانی باشد من باران خورده را ترجیح میدم.ترجیح میدهم تنهایی باشد و انتظار و خیال کسی که قرار است در باران بیاید.راستی این هم یادم هست نمیدانم چرا توی کتاب فارسی من ان مرد تند امده بود شاید برای رفتن عجله ی زیادی داشته و باید میرفته سراغ کس دیگری که دلش مثل من است.قرار بود از زندگی بگویم این چنین بود که دبیرستان مقطع اماده شدن برای دانشگاه و سالی هم به اندکی دل دادن به ازمون و کتاب گذشت.من اغلب پشت پنجره ام درست مثل انوقتها شاید برای همین است که عادت دارم در حال راه رفتن درس بخوانم هروقت صدای باران را میشنوم و اشک اسمان را می بینم یک قدم خود را به اویی که هنوز حتی نامش را نمیدانم نزدیکتر احساس میکنم و همین کمی ارامم میکند حالا هم امده ام شاید لا به لای شعرهای جدید کتابهای رشته ی لیلی و مجنون بیشتر پی عشق بگردم گرچه بقول مولانای نازنین شاید هم انچه می نشود یافت انم ارزوست. این را خدا میداند و سرنوشتی که نمی شود از سر نوشت.سهراب خیلی خوبست فقط کمی اختلاف نظر داریم او گفت زندگی رسم خوشایندیست من اما میگویم زندگی رسم خوشایندی نیست زندگی اجباریست لاجرم باید زیست
و این است روزهای بدون تو...